سيد محمد باقر برقعى

3732

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

از خويشتن خويش تهى گشتم و ديدم * فانى شده در تو نچشد آب بقا را در بندگى درگه تو فخر من اين بس * كز شوق لقا ، فرق ندانم سر و پا را بيدارى ما خواب به دنبال ندارد * بستيم ره چشم ، هوس را و هوا را اى مدّعى ، از مستى و ميخانه چو پرسى * شوى از دل خود ، تيرگى رنگ و ريا را خودبين نبرد راه به سرمنزل ليلى * مجنون نشناسد ره و رسم عقلا را واماندهء حيرت‌زده در تيه ضلالت * هرگز نپذيرد نظر راهنما را « نوزاد » ، ز پيران خرابات مدد خواه * تا بر تو گشايند در نور لقا را بر بلنداى طهارت عطر برخاسته از بستر گلهايى تو * اى گل عشق ، به دلها چه شكوفايى تو جلوه لطف بهارى به فراسوى چمن * سبز جارى به رگ سبزه رعنايى تو راز سربستهء هستى كه نشد فاش كسى * نگهت گفت كه مفتاح معمّايى تو زندگى گرمى جانبخش گرفت از تو چو ديد * عشق را پاك‌ترين جلوهء سيمايى تو بر بلنداى طهارت زده‌اى تكيه به ناز * درّ ناسفتهء ژرفايى دريايى تو شد سراپاى وجودم ز تو لبريز مگر * خون جوشان شرابى كه به مينايى تو از تو « نوزاد » به غير از تو نخواهد طلبيد * خود بر اين نكتهء ناگفته كه دانايى تو فاصله‌گير آمدى خوب‌ترين ، واى چه دير آمده‌اى * چون ز هستى شده‌ام خسته و سير آمده‌اى سردى پيرى و حرمان چو بيفسرد مرا * تو به درمان دل دردپذير آمده‌اى حاليا در گذر عمر وجودم چو فسرد * ناتوان گشتم و درمانده و پير آمده‌اى در كمان تير شكستم به هوادارى صيد * به چه اميد تو تازان و دلير آمده‌اى سوخت تا شوق و تمنّا به دل شعله‌ورم * دل به دريا زده‌اى ، سوى كوير آمده‌اى گرنه از روى ترحّم به رويم باز شدى * همه آغوش چرا فاصله‌گير آمده‌اى گرو عشق زمينى ، دل « نوزاد » مباد * برو اى خوب من ، افسوس كه دير آمده‌اى